محمد بن على ظهيرى سمرقندى
140
سندباد نامه ( فارسى )
تَسُؤْكُمْ 1 . زن بىصبر شد و سوگندان داد كه بگو « 1 » . گندهپير گفت : اى دختر - او را دور از تو ، حالى افتاده است كه بر دشمنان تو باد « 2 » - قصّهء درد او عجيب است و حادثهء او نادر و غريب : شعر عشنا الى أن رأينا فى الهوى عجبا * كلّ الشّهور و فى الامثال عش رجبا 2 زن چون اين سخن بشنيد ، متحيّر و متفكّر گشت و گفت : اين كرامتى بود كه حق تعالى به من نمود . مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِي 3 . شعر كم نعمة لا تستقلّ بشكرها * للّه فى طىّ المكارم كامنه 4 پس گفت « 3 » : « هات الحديث عن القديم و الحديث » 5 . از حادثهء او خبرى گوى و از واقعهء او سمرى تقرير كن . گندهپير گفت : بدان كه اين سگ بچّه ، دختر اميرى است از امراى اين شهر كه من از جملهء خواصّ خانه و بطانهء آشيانهء ايشان بودم و روزگار در ظلّ عنايت و رعايت ايشان بسر مىبردم « 4 » . روزى برنايى غريب ، به در سراى ايشان برگذشت « 5 » . چشم برنا بر جمال او افتاد . بر اثر نظر ، دل به باد داد . سلطان عشق از منزل دل ، محمل ساخت و خيمهء بار « 6 » در ساحت جان جوان « 7 » بزد . جوان « 8 » در هجران او روز و شب مىگريست و در رنج و محنت مىزيست و دختر به حكم نظام اسباب كامرانى و استظهار جمال جوانى « 9 » ، طريق بيداد بر دست گرفت و راه تهوّر و تجبّر پيش آورد . دختر در پرده چون گل رعنا از سر طنز بر جوان مىخنديد و جوان از سر نياز همه روز زار مىگريست « 10 » و اين بيت مىگفت :
--> ( 1 ) . آتش : دختر الحاح بر دست گرفت و گندهپير مدافعت مىنمود تا دختر بىصبر شد و سوگندان برداد و گفت : بگوى ( تاشكند مطابق متن ) ( 2 ) . آتش : دور از ساحت سعادت تو حالى كه او را افتاده است بر دشمنان تو باد ( 3 ) . آتش : « اى مادر » اضافه دارد ( 4 ) . ازمير : برگذاشتم ( 5 ) . ازمير : « روزى . . . برگذشت » ندارد ( 6 ) . آتش : نادر ( 7 ) . آتش : « جوان » ندارد ( 8 ) . ازمير : « جوان » ندارد ( 9 ) . آتش : و جوانى ( تاشكند مطابق متن ) ( 10 ) . آتش : جوان همه روز دراز از سر نياز مىگريست